همه چیز بوی تغییر می دهد و با سرعتی وصف ناشدنی به سمت یک مقصد نامعلوم پیش می رود. مامان کمتر با من تماس می گیرد. برادرم دیگر مشتاق نیست بداند در ارومیه بر من چ می گذرد. صحبت های خواهرم با من با عجله است. استاد راهنمایم که از همان اول دوستم نداشته اما هیچ وقت تیزی این موضوع انقدر توی قلبم فرو نمی رفت
برچسب:
نویسنده: رضا رفیعی
بالاخره آمدم خوابگاه گلستان. دیروز ظهر و عصر تماما به جمع کردن وسایلم گذشت. امروز صبح هم تماما به نقل مکان. الان هم نشسته ام توی یکی از اتاق های خوابگاه گلستان که اتفاقا خیلی هم به دلم نشسته . خیلی شب
برچسب:
نویسنده: رضا رفیعی
این روزها می گذرد اما همینجوری. عمده وقتم به بطالت می گذرد. اما...
اما سالمم. هنوز می خندم؛ خنده های بلند و قشنگ. هر روز می روم حمام و بعد خودم را آرایش می کنم. هنوز فکرم می کشد سمت دفتر نقاشی ها و رن
برچسب:
نویسنده: رضا رفیعی
برچسب:
نویسنده: رضا رفیعی
برچسب:
نویسنده: رضا رفیعی
خدا کند کسی نفهمه چقدر عاشق تو هستم. امروز که رفته بودم مطب خانم دکتر چنان با عشق و احترام از تو نقل قول می کردم که بعدا که بهش فکر می کنم میگم نکنه بو برده باشه؛ «آقای دکتر فرمودن...» «آقای دکتر صلاح
برچسب:
نویسنده: رضا رفیعی
اگر ز خون دلم بوی شوق می اید / عجب مدار که همدرد نافه ختنم
طراز پیرهن زر کشم مبین چون شمع / که سوزهاست نهانی درون پیرهنم
بیا و هستی حافظ ز پیش او بردار / که با وجود تو کس نشنود ز من که منم ...
برچسب:
نویسنده: رضا رفیعی
برچسب:
نویسنده: رضا رفیعی